﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>داستان کوتاه</title>
    <description>ghesegoo's description</description>
    <link>http://ghesegoo.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>مریم ذوالفقاری</managingEditor>
    <lastBuildDate>Wed, 25 Apr 2012 14:26:00 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>نگاهی به مجموعه داستان برادرم رمضان نوشته ی تینا محمد حسینی</title>
      <description>&lt;p&gt;این مجموعه از یازده داستان کوتاه به نام های ،بولانی های شکم پر/وسط پیاده رو/برادرم رمضان /هلی کوپتر /کشف بزرگ /فقط هشت هفته /مکان طبیعی /داستان بدون موضوع /پخت اول / هر جا که می روی تنها نباشی /و شاید یادش نمی افتاد تشکیل شده است.&lt;br /&gt; داستان ها پیچیدگی خاصی ندارند ،ساده روایت می کنند ، آرام پیش می روند و هر کدام بیانگر حال و هوای شخصیت در موقعیتی متفاوت هستند.نویسنده در این مجموعه به زنان و دختران جوان افغان پرداخته و نگاهی طبیعی دارد به بعد انسانی آنها.او بدون حساسیت و به دور از کلیشه ی جنگ ،به خواست های درونی این جمعیت گریزان از سنت تلنگری زده است و در داستان هایش ،سرخوردگی ناشی از عشق ،اندوه از دست دادن عزیزان ،خیانت در ازدواج ،و رابطه های بی سرانجام و.........را کاویده است.با هم نگاهی خواهیم داشت به دو داستان از این مجموعه.&lt;br /&gt;برادرم رمضان .&lt;br /&gt;داستان روایتگر زندگی خانواده ای افغانی در ایران است.آدم هایی که جا عوض کرده اند اما هنوز به ریشه در خاک خود دارند،خاکی که با آن ها مهربان نیست! رمضان جوان برگشته به افغانستان ،او سفر کرده به این امید که در صفر پخته شود.کوچکترین خواهر ش قصد ازدواج دارد و این رمضان است که باید در غیاب پدر کمر او را ببندد و به دست داماد بسپارد.جنگ، آوارگی و مهاجرت هیچ کدام نتوانسته اند سنت های قدیمی را نابود کنند.کوچکترین دخترکه به جستجوی رمضان برمی آید ،خبر مرگ او را از دوستش می شنود:&lt;br /&gt;&amp;nbsp; _کمی پول همراه برادرت بود .کتکش زدند ،آن قدر که دیگر نفس نمی کشید.من از مرز رد شدم و او همان جا ماند.&lt;br /&gt;سفر رفتن و پخته شدن برای رمضان گران تمام شده است ،به قیمت جانش .ولی خواهر کوچکتر این موضوع را به کسی نمی گوید،چه یک برادر گمشده از یک برادر مرده بهتر است !&lt;br /&gt;نویسنده در این کتاب سعی کرده به فرم خاصی از زبان برسد که در داستان برادرم رمضان بیشتر مشهود است.استفاده از افعال در اواسط جمله باعث شده خوانش متن گاهی با دست انداز مواجه شود .به این سطور توجه کنید:&lt;br /&gt;تشنه ام شده بود وقتی رسیدم طبقه ی دوم و آن خواهرم که دو سال از من بزرگتر است در را باز کرد. آیفون را بچه اش جواب داده بود .سینی را می گذارد روی فرش با یک لیوان شربت،نزدیک من.گم می شود گلهای قالی زیر سینی.می گوید :لباس هایت را عوض کن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; دستان بولانی های شکم پر با این پاراگراف آغاز می شود:&lt;br /&gt;به نازگل نگفتی آمدنی نبودی این جا غذا درست کنی اگر یک ساعت قبل خالدبعد از مدتها زنگ نزده بود و نگفته بود خوش دارد تورا ببیند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; این جملات که که بیشتر با افعال منفی به سر انجام می رسد در کلیت داستان بر موقعیت زن در جامعه ی خودش دلالتمند است .زنی که نمی تواند از دلبستگی اش حرف بزند ،نمی تواند محبوب را برای همیشه داشته باشد ،نمی تواند به خواستگار موجود نه بگویدو نمی تواند به تعهد پس از ازدواج پایبند بماند.او زنی است اسیر چنبره ی محدودیت های اجتماع و فرهنگ خود که عاشق شده است.&lt;br /&gt;داستان یادآور عشق نوجوانی دختری است به پسری به نام خالد.دختری که ازدواج کرده و حالا زندگی مستقلی دارد ولی دلبستگی دیرین همچنان در او باقی است.به نظر می رسد این علاقه در وجود دختر تعریف شده و واقعی است اما خالد بیشتر به عنوان سرگرمی به آن می نگرد ،چه آن جا که دختر از خواستگار خود با او حرف می زند ،خیال می کند خالد بگوید تو زن منی.....&lt;br /&gt;اما ماند، شانه هایش را انداخته بود بالا و گفته بود:&lt;br /&gt;&amp;nbsp; _خودت می دانی.&lt;br /&gt;دختر با فرهاد،خواستگاری که در داستان زیاد به او پرداخته نمی شود (که البته مهم هم نیست)ازدواج می کند.نظر بر این است که اقتضائات برای یک دختر در جامعه ی بسته معلوم شود. دختری که از سوی مرد انتخاب می شود به زنی یا معشوقگی و دلش در بستر این انتخاب کاویده نمی شود.دختری که قادر است از محبوبی که او را جا گداشته باردار شود و همچنان عاشق بماند!&lt;br /&gt;آخر داستان جایی که خالد تماس می گیرد تا بگوید نمی آید ،لحظه ی بلوغ فکری و تشرف زن است و دلیل آن عدم دلتنگی برای عیسی،کودکی که بسیار به خالد شبیه است ،می باشد.زن کودکانه خیال می کرده هر چیز را در هر زمان می تواند داشته باشد و زمانی که نازگل می گوید دو تای آخرش مال توست،برایش روشن می شود که سهم او از قبل انتخاب و تعیین شده است&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ghesegoo.persianblog.ir/post/45</link>
      <author>مریم ذوالفقاری</author>
      <comments>http://ghesegoo.persianblog.ir/comments/431235/9334179/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-431235.post-9334179</guid>
      <pubDate>Wed, 25 Apr 2012 14:26:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>در باره ی مجموعه داستان تمساح بودایی نیوزیلندی محبوب من نوشته ی آسیه ی نظام شهید</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span class="messageBody" data-ft="{&amp;quot;type&amp;quot;:3}"&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;این مجموعه از هشت داستان به نام های :باد،باران،برف ،خاک /من،خودم،جویس،وولف،همینگوی و دیگران /تمساح بودایی نیوزیلندی محبوب من/ خ ف قاف /صبح به خیر شاد پری /ماهی ها&amp;nbsp; / مردی که مرد نبود و خون می چکید از قلبش/افیلیا افیلیا تشکیل شده است .کتاب در مجموع خواندنی و پر کشش است.بعضی داستان ها مثل من، خودم،جویس ........./افیلیا افیلیا و صبح به خیر شادپری ساده تر هستند و تن به تجربه های شخصی نویسنده می زنند در عین حال سرشارند از لطافت و حس های خوب انسانی و و یک جور نگاه بی غرض و صادقانه دارند به محیط،&amp;nbsp; آدم ها و کاستی های موجود.&lt;br /&gt; تمساح نیوزیلندی محبوب من داستانی است تخت ،آرام و سرد و ساکن که بی توجه به باور پذیری خواننده راه خود را می رود و این بی تفاوتی ،یک جور ترس ناشناخته را در خواننده بیدار می کند که ازدواج با تمساح تا این حد عادی است یا چیزی در نانوشته های این داستان هست که هنوز من نفهمیده ام؟!&lt;br /&gt; آن چه بیش از همه در این داستان واقعی می نماید شخصیت انسی است،دختر کتابخوانی که با خود آگاهی از قیافه ی خیلی معمولی اش به ازدواج با یک تمساح تن می دهد و پس از گذشت سی سال با دانستن این که تمساح دیگر جزء جدانشدنی زندگی اوست ،دلیل دیگری برای بودنش می یابد.به این بخش برگرفته از داستان توجه کنید:&lt;br /&gt; شوهر من یک تمساح است.الان مدت هاست از او برای تزیین خانه استفاده می کنم .یعنی از وقتی چند میهمانی رفته ام و دیده ام آدم ها اتوهای زغالی را توی بوفه ی ظرف هایشان می گذارند ،یا چراغ نفتی های پنجاه سال پیش را توی اتاق پذیرایی کنار تلویزیون های چهل اینچ آویزان می کنند یا صندوقچه های مادر بزرگشان را آورده اند وسط اتاق ،رویش پوست پلنگ انداخته اند و یک&amp;nbsp; دیزی سنگی هم رویش گذاشته اند ،فکر کردم یک تمساح هم می تواند تزیین قشنگی باشد برای خانه.&lt;br /&gt; این داستان به نظر من از درونی ترین و عمیق ترین حالات انسان پرده برمی دارد ،شناخت و اشراف بر نقاط ضعف و سازگاری&amp;nbsp; با آنچه نمی توان تغییری برایش متصور شد!&lt;br /&gt; باد،باران ،برف ،خاک /شیرازه ی داستان بر مبنای این چهار واژه که نام داستان را نیز یدک می کشند استوار است .داستان با این پاراگراف آغاز می شود:&lt;br /&gt; اول که می آید باد است ،سوز سرد و همهمه .بعد باران است ،تند شروع می شود،مثل شلاقی است که به جایی می خورد ،یا به کسی.قطره ها که می خورند روی سطوح فلزی ،صدای گرپ گرپ چکمه ی سربازان را می دهند ،سربازهایی که می دوند .وقتی آرام می شود و روی سنگفرش ها می ریزد ،صدای هیس هیس می دهد .این چهار مرحله به صورت زیر پوستی و هنرمندانه در پس زمینه ی تمام مراحل داستان جاگیر شده اند .راوی با روایت خود که از نوجوانی تا میانسالی او را در بر می گیرد با تصویر سازی این عناصر طبیعی نیشتر به زخم چرکین دیکتاتوری می زند که در بعد کوچکش در خانه ی آن ها جریان دارد و ابعاد وسیع ترش به جامعه می رسد .پدر راوی فرماندار نظام شاهی ،مردی عیاش و خوشگذران و مادرش فرهنگی و نماد اقشار روشنفکر جامعه محسوب می شود.راوی که مراحل نوجوانی&amp;nbsp; و جوانی اش میان کشمکش های بی پایان پدر و مادر می گذرد ،پس از قهر مادر با پدر می ماند و همبازی دختر خدمتکارشان می شود .او با دختر حلیمه ول می گردد و آواز می خواند و حواسش به هیچ چیز نیست !&lt;br /&gt; همه ی وقایع داستان که گذشته و حال را در بر می گیرد در زمان حال بیان می شود ،راوی که برای دفن پدر مرده اش آمده همه ی زندگی اش را به طور ناپیوسته و درهم مرور می کند ،سرنخ های این بی نظمی زمانی با هنرمندی به هم گره خورده اند و داستان را با ضرباهنگی یکنواخت پیش می برند.پدر دیکتاتور سرانجام مرده است ،او همه ی دارایی اش را بر اثر خوشگذرانی به باد داده و حتی ترمه ی موروثی خانواده را برای کفن و دفن اش نگه نداشته است ،اوج این ذلت آنجا نمایان می شود که پدر اواخر عمرش خود را با فردوسی مقایسه می کند و خطاب به راوی می گوید:منم مثه این مرد سی سال رنج بردم ....ولی من خوشبخت بودم . با پنج تا پادشاه شام خوردم ،از تو گیر و دارا جون به در بردم ،عمر زیاد از خدا گرفتم ... اونو پادشاه غضب کرد ....من خوشبخت بودم.تو هم خوشبختی چون پدری مثه من داری . قبول داری بابا جان؟&amp;nbsp; و راوی زیر گوشش می گوید :بابا پاشین بریم پوشکتونو عوض کنم،نیمکت خیس میشه،مردم نگاه می کنن.بده.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; داستان خ ،ف ،قاف&lt;br /&gt; به نظر می رسد کل داستان واگویه های ذهنی مردی تنها و غیر عادی است .مردی غرقه در خیال های وهم انگیز خود که یافتن تکه کاغذی و خواندن یک کلمه روی آن می شود تمام مشغله ی ذهنی اش .او آن قدر غرق در یافتن کلمه ی نوشته شده می شود که کم کم این کلمه را روی همه چیز می بیند از جمله قبض آب ،برق ،تلفن و رسید چاپی عابر بانک.داستان که به طریقه ی دوم شخص و از سوی تنها دوست راوی بازگو می شود ،پرده از شخصیت بیمار گونه ی آقای خاطی برمی دارد و با بی طرفی تمام ابعاد شخصیت نامتعارف او را تصویر می کند.داستان ظاهرا به سادگی پیش می رود و از دل همین سادگی ها معماهای رازگونه ی بسیاری سربرمی آورد .آقای خاطی به راستی کیست؟یک معلم نقاشی ساده و بداخلاق ؟یک عاشق بی بو و خاصیت ؟یا بیمارپارانویایی که به سادگی و در کمال آرامش در میان مردم به سادگی زیست می کند ،دانش آموزان را تا حد مرگ کتک می زند ،آرزوی مرگ پدر و مادرش را دارد و از میان اوهام ذهنی اش رفیقی برای خود تراشیده که به افکار بیمارگون او رنگ و جلای عادی بودن می زند؟همه چیز در این داستان در میان دایره ای از وهم و شک غوطه ور می ماند و سر آخر می توان پرسید که آیا اصلا تکه کاغذی هم در کار بوده یا نه؟ پاسخ هیچ یک از این سوالات به درستی روشن نیست ،آنچه از این همه می توان نتیجه گرفت این است که خانم نظام شهیدی داستانگوی خوبی است و می تواند ازدل&amp;nbsp; تکه کاغذی که شاید به کف کفش کسی چسبیده باشد داستانی جذاب و پر کشش استخراج کند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ghesegoo.persianblog.ir/post/43</link>
      <author>مریم ذوالفقاری</author>
      <comments>http://ghesegoo.persianblog.ir/comments/431235/9334111/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-431235.post-9334111</guid>
      <pubDate>Wed, 25 Apr 2012 14:07:23 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>در باره ی مجموعه داستان تمساح بودایی نیوزیلندی محبوب من نوشته ی آسیه ی نظام شهید</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span class="messageBody" data-ft="{&amp;quot;type&amp;quot;:3}"&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;این مجموعه از هشت داستان به نام های :باد،باران،برف ،خاک /من،خودم،جویس،وولف،همینگوی و دیگران /تمساح بودایی نیوزیلندی محبوب من/ خ ف قاف /صبح به خیر شاد پری /ماهی ها&amp;nbsp; / مردی که مرد نبود و خون می چکید از قلبش/افیلیا افیلیا تشکیل شده است .کتاب در مجموع خواندنی و پر کشش است.بعضی داستان ها مثل من، خودم،جویس ........./افیلیا افیلیا و صبح به خیر شادپری ساده تر هستند و تن به تجربه های شخصی نویسنده می زنند در عین حال سرشارند از لطافت و حس های خوب انسانی و و یک جور نگاه بی غرض و صادقانه دارند به محیط،&amp;nbsp; آدم ها و کاستی های موجود.&lt;br /&gt; تمساح نیوزیلندی محبوب من داستانی است تخت ،آرام و سرد و ساکن که بی توجه به باور پذیری خواننده راه خود را می رود و این بی تفاوتی ،یک جور ترس ناشناخته را در خواننده بیدار می کند که ازدواج با تمساح تا این حد عادی است یا چیزی در نانوشته های این داستان هست که هنوز من نفهمیده ام؟!&lt;br /&gt; آن چه بیش از همه در این داستان واقعی می نماید شخصیت انسی است،دختر کتابخوانی که با خود آگاهی از قیافه ی خیلی معمولی اش به ازدواج با یک تمساح تن می دهد و پس از گذشت سی سال با دانستن این که تمساح دیگر جزء جدانشدنی زندگی اوست ،دلیل دیگری برای بودنش می یابد.به این بخش برگرفته از داستان توجه کنید:&lt;br /&gt; شوهر من یک تمساح است.الان مدت هاست از او برای تزیین خانه استفاده می کنم .یعنی از وقتی چند میهمانی رفته ام و دیده ام آدم ها اتوهای زغالی را توی بوفه ی ظرف هایشان می گذارند ،یا چراغ نفتی های پنجاه سال پیش را توی اتاق پذیرایی کنار تلویزیون های چهل اینچ آویزان می کنند یا صندوقچه های مادر بزرگشان را آورده اند وسط اتاق ،رویش پوست پلنگ انداخته اند و یک&amp;nbsp; دیزی سنگی هم رویش گذاشته اند ،فکر کردم یک تمساح هم می تواند تزیین قشنگی باشد برای خانه.&lt;br /&gt; این داستان به نظر من از درونی ترین و عمیق ترین حالات انسان پرده برمی دارد ،شناخت و اشراف بر نقاط ضعف و سازگاری&amp;nbsp; با آنچه نمی توان تغییری برایش متصور شد!&lt;br /&gt; باد،باران ،برف ،خاک /شیرازه ی داستان بر مبنای این چهار واژه که نام داستان را نیز یدک می کشند استوار است .داستان با این پاراگراف آغاز می شود:&lt;br /&gt; اول که می آید باد است ،سوز سرد و همهمه .بعد باران است ،تند شروع می شود،مثل شلاقی است که به جایی می خورد ،یا به کسی.قطره ها که می خورند روی سطوح فلزی ،صدای گرپ گرپ چکمه ی سربازان را می دهند ،سربازهایی که می دوند .وقتی آرام می شود و روی سنگفرش ها می ریزد ،صدای هیس هیس می دهد .این چهار مرحله به صورت زیر پوستی و هنرمندانه در پس زمینه ی تمام مراحل داستان جاگیر شده اند .راوی با روایت خود که از نوجوانی تا میانسالی او را در بر می گیرد با تصویر سازی این عناصر طبیعی نیشتر به زخم چرکین دیکتاتوری می زند که در بعد کوچکش در خانه ی آن ها جریان دارد و ابعاد وسیع ترش به جامعه می رسد .پدر راوی فرماندار نظام شاهی ،مردی عیاش و خوشگذران و مادرش فرهنگی و نماد اقشار روشنفکر جامعه محسوب می شود.راوی که مراحل نوجوانی&amp;nbsp; و جوانی اش میان کشمکش های بی پایان پدر و مادر می گذرد ،پس از قهر مادر با پدر می ماند و همبازی دختر خدمتکارشان می شود .او با دختر حلیمه ول می گردد و آواز می خواند و حواسش به هیچ چیز نیست !&lt;br /&gt; همه ی وقایع داستان که گذشته و حال را در بر می گیرد در زمان حال بیان می شود ،راوی که برای دفن پدر مرده اش آمده همه ی زندگی اش را به طور ناپیوسته و درهم مرور می کند ،سرنخ های این بی نظمی زمانی با هنرمندی به هم گره خورده اند و داستان را با ضرباهنگی یکنواخت پیش می برند.پدر دیکتاتور سرانجام مرده است ،او همه ی دارایی اش را بر اثر خوشگذرانی به باد داده و حتی ترمه ی موروثی خانواده را برای کفن و دفن اش نگه نداشته است ،اوج این ذلت آنجا نمایان می شود که پدر اواخر عمرش خود را با فردوسی مقایسه می کند و خطاب به راوی می گوید:منم مثه این مرد سی سال رنج بردم ....ولی من خوشبخت بودم . با پنج تا پادشاه شام خوردم ،از تو گیر و دارا جون به در بردم ،عمر زیاد از خدا گرفتم ... اونو پادشاه غضب کرد ....من خوشبخت بودم.تو هم خوشبختی چون پدری مثه من داری . قبول داری بابا جان؟&amp;nbsp; و راوی زیر گوشش می گوید :بابا پاشین بریم پوشکتونو عوض کنم،نیمکت خیس میشه،مردم نگاه می کنن.بده.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; داستان خ ،ف ،قاف&lt;br /&gt; به نظر می رسد کل داستان واگویه های ذهنی مردی تنها و غیر عادی است .مردی غرقه در خیال های وهم انگیز خود که یافتن تکه کاغذی و خواندن یک کلمه روی آن می شود تمام مشغله ی ذهنی اش .او آن قدر غرق در یافتن کلمه ی نوشته شده می شود که کم کم این کلمه را روی همه چیز می بیند از جمله قبض آب ،برق ،تلفن و رسید چاپی عابر بانک.داستان که به طریقه ی دوم شخص و از سوی تنها دوست راوی بازگو می شود ،پرده از شخصیت بیمار گونه ی آقای خاطی برمی دارد و با بی طرفی تمام ابعاد شخصیت نامتعارف او را تصویر می کند.داستان ظاهرا به سادگی پیش می رود و از دل همین سادگی ها معماهای رازگونه ی بسیاری سربرمی آورد .آقای خاطی به راستی کیست؟یک معلم نقاشی ساده و بداخلاق ؟یک عاشق بی بو و خاصیت ؟یا بیمارپارانویایی که به سادگی و در کمال آرامش در میان مردم به سادگی زیست می کند ،دانش آموزان را تا حد مرگ کتک می زند ،آرزوی مرگ پدر و مادرش را دارد و از میان اوهام ذهنی اش رفیقی برای خود تراشیده که به افکار بیمارگون او رنگ و جلای عادی بودن می زند؟همه چیز در این داستان در میان دایره ای از وهم و شک غوطه ور می ماند و سر آخر می توان پرسید که آیا اصلا تکه کاغذی هم در کار بوده یا نه؟ پاسخ هیچ یک از این سوالات به درستی روشن نیست ،آنچه از این همه می توان نتیجه گرفت این است که خانم نظام شهیدی داستانگوی خوبی است و می تواند ازدل&amp;nbsp; تکه کاغذی که شاید به کف کفش کسی چسبیده باشد داستانی جذاب و پر کشش استخراج کند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ghesegoo.persianblog.ir/post/44</link>
      <author>مریم ذوالفقاری</author>
      <comments>http://ghesegoo.persianblog.ir/comments/431235/9334114/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-431235.post-9334114</guid>
      <pubDate>Wed, 25 Apr 2012 14:07:23 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یادداشتی بر مجموعه داستان مزار در همین حوالی نوشته ی کاوه ی فولادی نسب</title>
      <description>&lt;p&gt;نوشته ی کاوه ی فولادی نسب&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نشر افراز&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;■این مجموعه از دوازده داستان کوتاه به نام های :دریچه ها /مزار در همین حوالی/پاس دو/هیچ حرفی بینمان رد و بدل نشد/چاووشی /شاید اخم آقاجانم باز شود/ در خیابانی بی انتها/تلآلو / هفت تصویر /تولد یک داستان /دیدار در روز برفی و بوی سوپ روی پیاده رو تشکیل شده است که اغلب ساختاری ساده دارند وبیشتر موضوع محور هستند یعنی در این داستان ها ما با اتفاقات عجیب و غریب یا حوادث غافلگیرانه مواجه نیستیم ولی به مدد نوع قصه گویی نویسنده ،داستان ها اغلب خواندنی از آب در آمده اند.انگار نویسنده گوشه ای نشسته و داستان هایی را که قبلا هم شنیده ایم ،به شیوه ای که خود می خواهد برایمان باز تعریف می کند .در و اقع این شیوه ی نگارش اوست که ما را تا آخر مشتاق و علاقمند نگه می دارد.به نظر می رسد هنر نویسنده در این مجموعه چگونه گفتن است .به عنوان مثال به داستان پاس دو اشاره می کنم :پلک هایم روی هم می افتد.آرام سرم را می گذارم روی بالش.لگد محکمی می خورد زیر پوتینم. از جا می پرم سرم می خورد به زیر تخت بالایی.قبل از این که توانسته باشم به این فکر کنم که آیا هیچ وقت در زندگی ام حاضر بوده ام روی چنین تختی ،که حالا به نظرم راحت ترین جای دنیا می رسید ،حتی ادرار کنم یا نه ،خوابم برده. افسر نگهبان سروانی است کوتاه قد و تنومند .پیش از این،یک بار در میدان صبحگاه او را دیده ام.در مراسم صبحگاهی عمومی ،گروهان تحت امرش رژه ی ناهماهنگی رفت و فرمانده ی هنگ ،همان وسط میدان ،جلوی چشم همه توبیخش کرد.&lt;br /&gt; ■سرباز کامروا سر پست خوابش برده پس باید تنبیه شود و از همراهی همسرش در بیمارستان باز می ماند و با این که این اتفاقی عادی محسوب می شود ولی ما دلمان می خواهد&amp;nbsp; هر طور شده او از این مخمصه رها شود و شاهد به دنیا آمدن دخترش باشد&lt;br /&gt; ■دریچه ها داستان کوتاه و روانی است که از زاویه ی دید دوم شخص روایت می شود داستانی واحد که دو بار تعریف می شود و هر بار یکی از شخصیت ها را برجسته می سازدمضمون داستان مهاجرت بچه ها و احساس تنهایی و یاسی است که پس از رفتن آن ها دامنگیر پدر و مادر می شود .فضای داستان بارانی سرد و غم گرفته تصویر شده تا بر احساس درونی شخصیت ها دلالتمند باشد شخصیت هایی که اگر دقیق تر به اطرافمان نگاه کنیم ،می بینیم شان . پدر و مادر هایی که انگار از همزیستی با فرزندان است که هویت می گیرند،آن قدر که گمان می کنی با هم بودنشان عادت کهنه ای بیش نیست.زن و مرد داستان دریچه ها در کنار هم ولی به تنهایی زندگی می کنند.مرد از بیرون می آید،پالتو باران خورده اش را آویزان می کند&amp;nbsp; زنش را در نور کمی که از چراغ روی عسلی می تابد ،می بیند و سلام می کند بعد به تنهایی به آشپزخانه می رود و شام می خورد چند قطره سوپ روی رومیزی ابریشم دستباف می ریزد و مرد یاد روزی می افتد که پسرش استکان چای را گذاشته بود روی میز و پس از برداشتن ،یک لکه دایره ی قهوه ای رنگ ،روی رومیزی تازه بافته شده جا انداخته بود.مرد به جای لکه ی چای دست می کشد و قلبش تند می زند و چشم هایش تار می شود.زن که در تمام این مدت مشغول بافتن شال گردن است هم ،در همین احوال سیر می کند و به یاد همین چیز ها می افتد.مرد سیگاری می گیراند و نشسته می خوابد و زن چرت می زند و همچنان می بافد .گرگ و میش دم صبح کار بافتن تمام می شود و زن آن را روی بارانی مرد می آویزد.دریچه ها صادقانه روایت می شود و قضاوت نمی کند !به نظر می رسد نقطه ی قوت داستان اینجاست.شاید دریچه ای است که می توان از آن به ژرفای تنهایی آدم ها پی برد&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; ■ ■مزار در همین حوالی&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; ■داستان در ساختمان بلند نیمه کاره ای با سقوط یک کارگر مهاجر که اهل مزار است آغاز می شود،اتفاقی که کم و بیش نمونه اش را دیده یا شنیده ایم .نکته ی مهم و قابل ذکر داستان که باید در سطرهای سفید دنبالش گشت ،توطئه چینی آدم های دخیل در اتفاق برای شانه خالی کردن از بار مسئولیت است . به عبارتی مرگ یک انسان در حاشیه ی دردسر های احتمالی افراد قرار میگیرد.جنازه ی شاه آقا که به دلیل نبودن کمر بند ایمنی از طبقه ی پانزدهم سقوط کرده است ،وسط خیابان مانده و و افراد داخل ساختمان پس از شنیدن خبر ماجرا با خونسردی و طبق قرار نگفته ای به حل و فصل مشکلات بعدی می پردازند .به بخش هایی بر گرفته از کتاب توجه کنید: فضلی ،آگاه از این که کانون توجه است ،روی صندلی جا بجا شد تک سرفه ای کرد و گفت: انداختنش از اون بالا.چند لحظه سکوت کرد تا جمله ای ،که گفته بود،توی مغز ما ته نشین شود . بعد ادامه داد:اینا رو من می شناسم،کینه شتری ،عنق ............وقتی با یکی چپ می شن ،تا زهر شون رو درست و حسابی نریزن ول کن نیستن مهندس سیگار را تکاند روی کف پوش برق انداخته ی دفتر .فضلی ته مانده ی چایی تو ی استکان را سر کشید . {ولی خوب پشت هم در میانا .الان هر کاری هم بکنی شما نمی تونی از زیر زبونشنون بکشی کی این مادر مرده را از اون بالا هلش داده ؟&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;br /&gt; &lt;br /&gt; مزار در همین حوالی داستانی چند وجهی است که به نظرم از محافظه کاری دور شده و توانسته برای مدت کوتاهی نقاب از چهره ی بعضی آدمها&amp;nbsp; بردارد .این داستان از مرز شناخت افراد یک خانواده و حتی یک کشور عبور می کند و درونی ترین لایه های بعد انسانی افراد را می کاود .قوت داستان در این است که ما ناخودآگاه خود را به جای تک ک افراد حاضر در ماجرا می بینیم .کاوه ی فولادی نسب توانسته با داستانش مجبورمان کند دقیق تر به آینه نگاه کنیم .او در قالب این داستان ،قصه ی مهاجرت و بی پناهی افرادی که به علت جنگ یا هر مساله ی دیگری جلای وطن کرده اند و زندگی آدم هایی که محبوس در محدوده ی آهن و دود روز به روز از اصول انسانی خود فاصله می گیرند را نشانه می رود .خونسردی آدم های درگیر ماجرا ،ضربه ی مهلکی است که بی خیالی امرور ما را هدف گرفته است !سوال اساسی این است .به&amp;nbsp; نظرم می توان حتی نام داستان را از چند سویه مورد بررسی قرار داد.آیا مزار آدمیت ما در همین خوالی است !؟کافی است چشمی باز کنیم.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ghesegoo.persianblog.ir/post/41</link>
      <author>مریم ذوالفقاری</author>
      <comments>http://ghesegoo.persianblog.ir/comments/431235/9334036/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-431235.post-9334036</guid>
      <pubDate>Wed, 25 Apr 2012 14:00:54 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یادداشتی بر کتاب این برف کی آمده    نوشته ی محمود حسینی زاد     نشر چشمه</title>
      <description>&lt;div class="aboveUnitContent"&gt;
&lt;div class="tlTxFe"&gt;
&lt;div id="id_4f0c1c82bb3181755556206" class="text_exposed_root text_exposed"&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;این برف کی آمده &lt;br /&gt; نوشته ی محمود حسینی زاد&lt;br /&gt; نشر چشمه &lt;br /&gt; همان یک و نیم سطر شروع اولین داستان را که بخوانی دستت می آید برجستگی های موضوع ،سفر است و غروب وصبح و حسین و اسب.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;span class="text_exposed_show"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp; بعد که وارد ماجرا می شوی بر می خوری به سفری مردانه و چهار نفره که نظیرش را&lt;span class="text_exposed_hide"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;span class="text_exposed_show"&gt; زیاد دیده ای ،رستوران های بین راهی ،رودخانه ،باران ،غروب ،همه ی این ها هستند و با کلامی ساده و جمله هایی کوتاه در متن حضور دارند .اما آنچه داستان را در نوع خود برجسته می سازد و قوت متن را بر ذهن خواننده تحمبل می کند ،حضور فاخر مرگ است که در عین بی صدایی از جایی ورای زمان و مکان همه چیز را تحت سلطه ی خود دارد.مرگی که از ابتدای خلقت هیچ کس حریفش نشده و نتوانسته سرش را بکوباند به طاق،مثل شطرنج بازی ماهر و خونسرد،سوی مهره های سیاه نشسته است و همه را به نوبت کیش و مات می کند.ساختار داستانها ی کتاب به ظاهر ساده اند و از جمله هایی کوتاه تشکیل شده اند حادثه هم نقش محوری چندانی بازی نمی کند توصیف ها نیز به غایت مختصر و در حد رفع حاجت ،با این توضیحات آنچه از نظر من گریبان خواننده را تا لحظه ی آخر رها نمی کند نگاه خاص نویسنده به مسئله ی مرگ عزیزان است آدم های داستان های او مرعوب قدر قدرتی مرگ نشده اند و با ادامه ی زندگی و باور حضورافراد در گذشته ،راهی برای ریشخند این شطرنج باز ماهر یافته اند.آن ها به فراموشی ناگزیر تن نداده اند و همین خون زندگی را در رگ داستان های این مجموعه به جریان می اندازد از نظر من حادثه ی اصلی در درون متن و در میان خطوط سفید جریان دارد و می توان امیدوار بود اگر پیوندهای عاطفی افراد به قدر کافی محکم باشد ،بتوان بر این قدرت مطلق چیره شد .به سطرهایی برگزیده از متن کتاب توجه کنید:&lt;br /&gt; گفتم اون داستانه رو که سیروس گفت کدوم بود؟&lt;br /&gt; سرش را به شانه ام فشار داد .دست هایش در آن هوای سرد گرم گرم بودند.گفت همون که آخرش میگه :می دونستی فقط ما آدمانیستیم که با مرده ها زندگی می کنیم ؟الان داشتم می خوندم که شمپانزه ها هم مرده هاشون رو با خودشون نگه میدارن و این ور و اون ور می برن.&lt;br /&gt; میدونی هم گروهی زندگی می کنن و هم گروهی حرکت می کنن .وقتی یکی شون می میره ،بقیه ولش نمی کنن مرده رو با خودشون این ور اون ور می برن.میگن فیل ها هم مرده هاشون رو فراموش نمی کنن .هر وقت از کنار استخوان های فیل مرده ای رد میشن ،پا سست می کنن و وا می ایستن .گاهی هم بر می گردن به اون جایی که یکی از فیل ها مرده . وا میستن کنار جای خالیش.&lt;br /&gt; میگن فیل هایی رو دیدن که وایساده بودن کنار جای خالی&amp;nbsp; یا کنار تکه استخوانی و داشتن گریه می کردن .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&amp;nbsp;&amp;nbsp;</description>
      <link>http://ghesegoo.persianblog.ir/post/39</link>
      <author>مریم ذوالفقاری</author>
      <comments>http://ghesegoo.persianblog.ir/comments/431235/8700128/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-431235.post-8700128</guid>
      <pubDate>Tue, 10 Jan 2012 11:12:17 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یادداشتی بر داستان صد برگ از کتاب قبرستان سقف ندارد نوشته ی سامان آزادی</title>
      <description>&lt;p align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;چند سطر بر گرفته از کتاب :صفحه ی 21&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;کف دستهام عرق کرده بود و انار لهیده میان انگشت&lt;br /&gt;هام سر می خورد.یکدفعه به خودم آمدم ،گفتم :(ببخشید ،باید چای ببرم شما هم می&lt;br /&gt;خورید؟) بلند شد . قد کشید و بی لهجه و با محبت گفت :قربان شما.سرم را پایین&lt;br /&gt;انداختم،یک قدم عقب رفتم ،انار میان انگشت هام لغزید،ترکید و آبش پاشید به صورت&lt;br /&gt;خسرو خان وافتاد روی صندلی و ریسه رفت و قطره های سرخ بالای لبش را لیسید.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;با همان خنده ها ،با همان مفهوم تازه آشنای شادی&lt;br /&gt;و بی قیدی ،به دلم نشست.شاید دو تا چشم قرضی بود برای تماشای زندگی .شاید دو تا&lt;br /&gt;پای سرما نخورده برای راه افتادن سمت زندگی.یا شاید اصلا خود خود زندگی.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;اولین داستان مجموعه با مرگ آغاز می شود،مرگ مادر و تنها&lt;br /&gt;ماندن دختری نوجوان با پدری که گل به گیس هاش می مالد و از او می خواهد خود را&lt;br /&gt;بیندازد روی قبروبوی&amp;nbsp; ترس و نگرانی را در&lt;br /&gt;دل خواننده می پراکند.داستان به شیوه ی اول شخص روایت می شود و راوی که با مرگ و&lt;br /&gt;نیستی داستان خود را می آغازذ همچنان با شرح شوربختی هایش &amp;nbsp;پیش می رود.زمان در داستان مرتب شکسته می شود بی&lt;br /&gt;آن که خواننده را گمراه کند ،متن پویاست و بیان رنج های راوی به ورطه ی زنجموره&lt;br /&gt;نمی افتد.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;داستان شرح زندگی دختری است که حاشیه نشین کویر است با پدری&lt;br /&gt;خرافاتی و متعصب .نویسنده با حوصله و تامل از مراحل مختلف جدال دختر با سرنوشت&lt;br /&gt;پرده بر می دارد و ریز ریز تلاش برخاسته از بن مایه های وجودی او را به بار می&lt;br /&gt;نشاند. چند باری در میانه ی خواندن ،یاد داستان بابا لنگ دراز افتادم فکر کردم این&lt;br /&gt;داستان شاید به نوعی&amp;nbsp; تاثیر گرفته از اوست&lt;br /&gt;البته در شکل ایرانی شده اش، ولی نویسنده با زیرکی پایان تلخی برای خسرو خان که می&lt;br /&gt;شد تصور کرد بابا لنگ دراز راوی ماست رقم می زند تا بیشتر حواس مان برود سمت قدرت&lt;br /&gt;جهل ،تعصب کور و دیوانه های خطرناکی که به صرف بستگی خانوادگی به صورت کاملا&lt;br /&gt;قانونی با ما زندگی می کنند و گاه می توانند علاوه بر قتل کسانی که دوست شان داریم&lt;br /&gt;،قاتل حقوق انسانی ما نیز باشند!&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;باز هم برگرفته از متن:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آقا&lt;br /&gt;جان که در انبار را بست و قفل کرد،گریه ام گرفت .به در و دیوار کوبیدم و فریاد&lt;br /&gt;زدم.حالا صداشان را هم به زحمت می شد شنید .دست از تقلا کشیدم و هق هق گریه ام را&lt;br /&gt;خوردم تا شاید صدای خسرو خان را بشنوم.شاید هنوز امیدوار بودم که با سحر صداش&lt;br /&gt;آقاجان را آرام کند.یک روزنه ی ناچیز نور ،مثل زخم شمشیر ،از درز در می آمد داخل و&lt;br /&gt;گرد و خاک هوا را روشن می کرد.نور نبود،کمبود تاریکی بود میان آن سیاهی مطلق.حرف و&lt;br /&gt;کلامی میانشان رد و بدل نشد.یک سلام کوتاه بود و یک فریاد کوتاه.به همین سادگی&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ghesegoo.persianblog.ir/post/38</link>
      <author>مریم ذوالفقاری</author>
      <comments>http://ghesegoo.persianblog.ir/comments/431235/8680682/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-431235.post-8680682</guid>
      <pubDate>Sat, 07 Jan 2012 12:13:30 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یادداشتی بر تئاتر مشروطه بانو</title>
      <description>&lt;p align="right"&gt;یادداشتی بر تئاتر مشروطه بانو&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;نویسنده و کارگردان حسین کیانی&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;مشروطه بانو همان طور که کارگردانش در صفحه ی انتهایی معرفی&lt;br /&gt;نامه ی مربوط به آن گفته است برداشتی است آزاد از داستان ملاقات بانوی سالخورده&lt;br /&gt;اثر فردریک دورنمات که البته به شکلی کاملا ایرانی و در لباس وقایع دوره ی مشروطه&lt;br /&gt;روایت می شود.این تئاتر همان گونه که خود نویسنده گفته وبه شهادت من که آن را دیده&lt;br /&gt;ام محدود به ایده ی دراماتیک پیرنگ قصه است و اثر در حوزه ی فکر و اندیشه&amp;nbsp; و مفهوم درونمایه کاملا ایرانی باقی مانده است&lt;br /&gt;. در باره ی ظاهر نمایش باید بگویم از دکور صحنه ای آبرومند ،گروه موسیقی&amp;nbsp; عالی و طراحی لباسی خوب برخوردار است و حسین&lt;br /&gt;کیانی توانسته است از تمامی بازیگران پر تعداد این نمایش بازیهای خوبی بگیرد.اما&lt;br /&gt;آنچه بیش و پیش از همه کار او را ماندگار و درخشان می سازد نزدیک شدن به جان مایه&lt;br /&gt;ی ادبیات&amp;nbsp; و روایت انسان است.انسانی برآمده&lt;br /&gt;از حقیقت ذات و وجود خویش.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;پیر ولی صاحب دستور با بازی درخشان بهزاد فراهانی ،معتمد&lt;br /&gt;شهر و کسی است که در کارگاهی پنهان شده در خانه ی بزرگش ،اسلحه می سازد و به دست&lt;br /&gt;مشروطه خواهان می رساند و به راستی دغدغه ی آزادی وطن را در سر می پروراند اما ناگهان&lt;br /&gt;زنی به نام به بانو {رویا نونهالی}به خونخواهی شوهرش که بیست و هفت سال پیش در&lt;br /&gt;شورش های محلی به دستور پیر ولی کشته شده است از راه می رسد .زن که با کمک های&lt;br /&gt;انسان دوستانه ی خود در بین&amp;nbsp; اهالی&lt;br /&gt;شهراعتباری کسب کرده است ،به کمتر از قصاص پیر ولی رضایت نمی دهد.در کشمکش جذاب&lt;br /&gt;این روایت که بر خلاف بیشتر داستان هامبارزه ی بین قوی و ضعیف یا حق و باطل نیست&lt;br /&gt;بلکه محکمه ی قضاوتی است که در آن پایان مردی که روزگاری مرتکب گناهی شده و صد&lt;br /&gt;البته توبه کرده و سعی در جبران خطای رفته دارد ،سنگ محکی می شود برای سنجیدن عیار&lt;br /&gt;وجودی آدم های داستان.پیرامون این قصه خرده روایت های فراوانی به زیبایی گنجانده&lt;br /&gt;شده اند که بر قوت متن می افزایند و گفته ها و جملات نغزی که همچون نگینی تراش&lt;br /&gt;خورده&amp;nbsp; در سراسر این داستان پرمایه جلوه&lt;br /&gt;فروشی می کنند!&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;یکی از شخصیت هایی که نمی توانی به آسانی فراموش کنی پیک&lt;br /&gt;مراد است پسری لال که وظیفه دارد پیغام ها را برساند و گاهی پیک موضوعات&amp;nbsp; مهم مبارزاتی نیز می شود،این تضاد وجودی او با&lt;br /&gt;وظیفه اش راوی خیلی چیزها می تواند باشد.بی شک حسین کیانی با زبان و گوهر هنر&lt;br /&gt;آشناست زیرا از دیدن تئاترش که بر می گردی،داستان تازه شروع شده است در ذهن تو&lt;br /&gt;بالغ می شود و آدم های داستان او با نقاب ها و صورتک های&amp;nbsp; عاریتی دور و برت پرسه می زنند.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ghesegoo.persianblog.ir/post/35</link>
      <author>مریم ذوالفقاری</author>
      <comments>http://ghesegoo.persianblog.ir/comments/431235/8680644/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-431235.post-8680644</guid>
      <pubDate>Sat, 07 Jan 2012 12:07:55 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یاد داشتی بر کتاب به چشم های هم خیره شده بودیم</title>
      <description>&lt;p&gt;یادداشت من در مورد کتاب به چشم های هم خیره شده بودیم&lt;br /&gt; نوشته ی احمد آرام&lt;br /&gt; در هفته نامه ی نسیم جنوب&lt;br /&gt; &lt;a href="http://nasimjonoub.com/articles/article.asp?id=13771" rel="nofollow nofollow" target="_blank"&gt;http://nasimjonoub.com/articles/article.asp?id=13771&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ghesegoo.persianblog.ir/post/34</link>
      <author>مریم ذوالفقاری</author>
      <comments>http://ghesegoo.persianblog.ir/comments/431235/8670912/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-431235.post-8670912</guid>
      <pubDate>Thu, 05 Jan 2012 17:56:34 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یادداشتی بر داستان سفر به خیر آقای رییس جمهور نوشته ی مارکز</title>
      <description>&lt;div id="id_4f05e3004cbbe8d25202531" class="text_exposed_root text_exposed"&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt; با توصیف نا امیدی مردی که سابقا رئیس جمهور بوده آغاز می شود او اکنون بر کنار شده و از بیماری مرگباری رنج می برد. رئیس جمهور که پس از دو جنگ جهانی به ژنو بازگشته و در محله ای گمنام و هتلی درجه ی 4 زندگی می کند،به غذا خوری های&amp;nbsp; ارزان می رود&amp;nbsp; ،از کهنه فروشی لباس می خرد و برایش دشوار است باور کند زمان بتواند نه تنها زندگی او ،بلکه همه ی جهان را&lt;span class="text_exposed_hide"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;span class="text_exposed_show"&gt; این چنین ویران سازد .&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;رئیس جمهور سابق با مردی به نام هومرو که بی سر و صدا تعقیبش می کند آشنا می شود و او را به ناهار دعوت می کند،مرد راننده ی آمبولانس است و به گذشته ی رئیس جمهور و مبارزاتش به دیده ی احترام می نگرد.البته مرد بروز نمی دهد که تعقیب کردن رئیس جمهور با برنامه ریزی قبلی و به این دلیل بوده که او را ترغیب کند اگر از بیماری مرگبار جان به در نبرد؛خدمات پس از مرگش را به کمپانی های خاصی که هومر معرفی می کرد وا گذار کند .داستان با ادامه ی آشنایی رئیس جمهور با هومرو و خانواده اش پیش می رود ،هومرو در می یابد رئیس جمهور نه آن مرد کوشایی است که در جوانی درس می خوانده و همزمان به عنوان کارگر ساختمانی کار می کرده و نه شخص است که نشریات جنجالی مخالفانش می گفتند به هر حال این آشنایی که بر اساس منافع شخصی شکل می گیرد کم کم بدل به دلسوزی برای مرد بیمار فقیری می شود که روزگاری منصبی داشته است.هومرو و زنش آخرین بقایای مدال ها و جواهرات رئیس جمهور را می فروشند و همراه با پس انداز اندک خود&amp;nbsp; که برای آینده ی فرزندانشان کنار گذاشته اند هزینه ی بیمارستان رئیس جمهور را می پردازندیکسال بعد رئیس جمهور سابق از شهر خود نامه ای به هومرو می نویسد و در آن تصریح می کند که درد با همان شدت و وفت ناشناسی قبلی بازگشته،اما او مصمم بود به آن بی اعتنایی کندو زندگی را همان طور که پیش می آمد بگذراند.هر روز تا بیست فنجان از تلخ ترین قهوه ها می نوشید و گوشت همه نوع صدف را که مدت ها به دستور پزشک نخورده بود می خورد و دوباره شروع به کشیدن سیگار کرد.با این حال دلیل اصلی نوشتن نامه این بود که به آن ها بگوید احساس می کند دارد وسوسه می شود تا در مقام رهبر یک جنبش اصلاح طلبانه به کشورش برگردد.به نظر می رسد رئیس جمهور در پایان همه ی تلاش هایش به نظریه پزشک معالج اش اعتقاد پیدا کرده که با اشاره به شقیقه اش گفت منشاء همه ی دردها این جاست!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ghesegoo.persianblog.ir/post/33</link>
      <author>مریم ذوالفقاری</author>
      <comments>http://ghesegoo.persianblog.ir/comments/431235/8670901/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-431235.post-8670901</guid>
      <pubDate>Thu, 05 Jan 2012 17:51:30 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یادداشتی بر کتاب پونز روی دم گربه</title>
      <description>&lt;p&gt;نوشته ی آیدا مرادی آهنی&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; کتاب از مجموعه ی چند داستان کوتاه تشکیل شده است که هریک در جای خود قابل تامل و خواندنی هستند.نویسنده در این مجموعه روایتگر زندگی است او این کار را با صداقت و راحتی به انجام رسانده و به همین خاطر نیز داستان هایش به دل می نشینند داستان های او به شکل های گوناگون روایت می شوند اما از آن جا که خون زندگی در رگ هایشان جریان دارد باورپذیر به نظر &lt;span class="text_exposed_hide"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;span class="text_exposed_show"&gt;می رسند .او در این داستان ها به آرامی نقاب از چهره ی شخصیت هایش بر می گیرد و آن ها را با چهره ی درونی شان به ما می نمایاندو تصویری که از زن در داستان هایش ترسیم می کند، به زن امروزی نزدیک است ،زنی که بر حقوق انسانی خود پای می فشاردو سهم خود را از زندگی و عشق معامله نمی کند .داستان های مرادی آهنی نقل زندگی پر دردسری است که بوی خواب می دهد،خوابی ناخوش که امید به تعبیری بهتر را نوید می دهد .به اولین داستانش یک بشقاب گل تلنگری می زنم.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;کل داستان از مکالمه ی تلفنی دو خواهر آشکار می شودخواهری که دارای همسر و بچه است و خواهر مجردی که تک و تنها در خانه ی پدری زندگی می کند. به نظر می رسد ماجرای داستان عصیان خواهر کوچکتر بر علیه سنت های آزار دهنده و مرد سالاری است .او که از سوی خانواده ی سنتی خود تحت فشار بوده حاضر به ازدواج نیست ولی از آن جا که هر انسانی به صورت فطری نیاز به دوست داشتن و دوست داشته شدن دارد،با عکس مرد مرده ای در نزدیکی قبر مادرش احساس نزدیکی کرده و مرتب سر قبرش می رود انگار در عین حال که کسی را دوست دارد خود را از آزار و اذیت او در امان نگه داشته است.البته با توجه به این که هیچ گاه کسی را سر قبر ندیده است،یک جور احساس همدلی از حیث تنهایی نیز با مرد مرده دارد.خواهر بزرگتر که صورتش کبود است و نمی تواند گوشی تلفن را به گوش دردناکش نزدیک کند،با خواهش و التماس از خواهر کوچکتر می خواهد که دست از این رفتار های مشکوک و آبرو بر باد ده بردارد وبا او نزد پزشک بیاید تا راه حلی برای مشکلات روحی اش پیدا کنند اما پس از یک مکالمه ی طولانی خواهر کوچکتر که تمام این مدت مشغول پختن حلوا بوده است به قصد بیرون رفتن خداحافظی می کند.زن با نگرانی و دستپاچگی شماره تلفن و پیغام خواهر را از روی دستگاه پاک می کند ،چون صدای چرخیدن کلید در قفل در به گوشش می رسد. مردش باز گشته است&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ghesegoo.persianblog.ir/post/32</link>
      <author>مریم ذوالفقاری</author>
      <comments>http://ghesegoo.persianblog.ir/comments/431235/8670743/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-431235.post-8670743</guid>
      <pubDate>Thu, 05 Jan 2012 17:13:15 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
