این برف کی آمده
نوشته ی محمود حسینی زاد
نشر چشمه
همان یک و نیم سطر شروع اولین داستان را که بخوانی دستت می آید برجستگی های موضوع ،سفر است و غروب وصبح و حسین و اسب.
بعد که وارد ماجرا می شوی بر می خوری به سفری مردانه و چهار نفره که نظیرش را... زیاد دیده ای ،رستوران های بین راهی ،رودخانه ،باران ،غروب ،همه ی این ها هستند و با کلامی ساده و جمله هایی کوتاه در متن حضور دارند .اما آنچه داستان را در نوع خود برجسته می سازد و قوت متن را بر ذهن خواننده تحمبل می کند ،حضور فاخر مرگ است که در عین بی صدایی از جایی ورای زمان و مکان همه چیز را تحت سلطه ی خود دارد.مرگی که از ابتدای خلقت هیچ کس حریفش نشده و نتوانسته سرش را بکوباند به طاق،مثل شطرنج بازی ماهر و خونسرد،سوی مهره های سیاه نشسته است و همه را به نوبت کیش و مات می کند.ساختار داستانها ی کتاب به ظاهر ساده اند و از جمله هایی کوتاه تشکیل شده اند حادثه هم نقش محوری چندانی بازی نمی کند توصیف ها نیز به غایت مختصر و در حد رفع حاجت ،با این توضیحات آنچه از نظر من گریبان خواننده را تا لحظه ی آخر رها نمی کند نگاه خاص نویسنده به مسئله ی مرگ عزیزان است آدم های داستان های او مرعوب قدر قدرتی مرگ نشده اند و با ادامه ی زندگی و باور حضورافراد در گذشته ،راهی برای ریشخند این شطرنج باز ماهر یافته اند.آن ها به فراموشی ناگزیر تن نداده اند و همین خون زندگی را در رگ داستان های این مجموعه به جریان می اندازد از نظر من حادثه ی اصلی در درون متن و در میان خطوط سفید جریان دارد و می توان امیدوار بود اگر پیوندهای عاطفی افراد به قدر کافی محکم باشد ،بتوان بر این قدرت مطلق چیره شد .به سطرهایی برگزیده از متن کتاب توجه کنید:
گفتم اون داستانه رو که سیروس گفت کدوم بود؟
سرش را به شانه ام فشار داد .دست هایش در آن هوای سرد گرم گرم بودند.گفت همون که آخرش میگه :می دونستی فقط ما آدمانیستیم که با مرده ها زندگی می کنیم ؟الان داشتم می خوندم که شمپانزه ها هم مرده هاشون رو با خودشون نگه میدارن و این ور و اون ور می برن.
میدونی هم گروهی زندگی می کنن و هم گروهی حرکت می کنن .وقتی یکی شون می میره ،بقیه ولش نمی کنن مرده رو با خودشون این ور اون ور می برن.میگن فیل ها هم مرده هاشون رو فراموش نمی کنن .هر وقت از کنار استخوان های فیل مرده ای رد میشن ،پا سست می کنن و وا می ایستن .گاهی هم بر می گردن به اون جایی که یکی از فیل ها مرده . وا میستن کنار جای خالیش.
میگن فیل هایی رو دیدن که وایساده بودن کنار جای خالی یا کنار تکه استخوانی و داشتن گریه می کردن .