کیک یزدی
خیابان مثل همیشه شلوغ بود سر وصدای عابران در ازدحام ماشین ها گم می شد.گرما همه ی وجودم را در بر گرفته و موهایم زیر روسری به هم چسبیده بود.ذرات ریز عرق از چین زیرگلویم سر میخورد پایین و خطی نازک به جا میگذاشت که میل به خاراندنش کلافه ام کرده بود.لحظه ای از این که زودتر از ماشین پیاده شدم،خودم را سرزنش کردم ولی بوی کیک یزدی مثل رایحه ای جادویی مرا می کشاند سمت شیرینی فروشی که بوی جوانی میداد و روزهایی که قرارگذاشتیم اگر هیچ چیز درخانه نبود دو چیز حتمآ باشد،گل و شیرینی!ان روزها از این چکهای بی محل زیاد می کشیدیم و دنیا با همه بزرگی اش جلو رویمان بودو آرزوهای مان بی تاب برآورده شدن.
ادامه مطلب ...