درباره نویسنده
مریم ذوالفقاری
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • مریم ذوالفقاری
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • نگاهی به مجموعه داستان برادرم رمضان نوشته ی تینا محمد حسینی
  • در باره ی مجموعه داستان تمساح بودایی نیوزیلندی محبوب من نوشته ی آسیه ی نظام شهید
  • در باره ی مجموعه داستان تمساح بودایی نیوزیلندی محبوب من نوشته ی آسیه ی نظام شهید
  • یادداشتی بر مجموعه داستان مزار در همین حوالی نوشته ی کاوه ی فولادی نسب
  • یادداشتی بر کتاب این برف کی آمده نوشته ی محمود حسینی زاد نشر چشمه
  • یادداشتی بر داستان صد برگ از کتاب قبرستان سقف ندارد نوشته ی سامان آزادی
  • یادداشتی بر تئاتر مشروطه بانو
  • یاد داشتی بر کتاب به چشم های هم خیره شده بودیم
  • یادداشتی بر داستان سفر به خیر آقای رییس جمهور نوشته ی مارکز
  • یادداشتی بر کتاب پونز روی دم گربه
  • کیک یزدی
  • سفر نامه ی کوه
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • دی ٩٠
  • خرداد ٩٠
دوستان من
     
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



داستان کوتاه
کیک یزدی
نویسنده: مریم ذوالفقاری - یکشنبه ۱ خرداد ،۱۳٩٠

کیک یزدی

خیابان مثل همیشه شلوغ بود سر وصدای عابران در ازدحام ماشین ها گم می شد.گرما همه ی وجودم را در بر گرفته و موهایم زیر روسری به هم چسبیده بود.ذرات ریز عرق از چین زیرگلویم سر میخورد پایین و خطی نازک به جا میگذاشت که میل به خاراندنش کلافه ام کرده بود.لحظه ای از این که زودتر از ماشین پیاده شدم،خودم را سرزنش کردم ولی بوی کیک یزدی مثل رایحه ای جادویی مرا می کشاند سمت شیرینی فروشی که بوی جوانی میداد و روزهایی که قرارگذاشتیم اگر هیچ چیز درخانه نبود دو چیز حتمآ باشد،گل و شیرینی!ان روزها از این چکهای بی محل زیاد می کشیدیم و دنیا با همه بزرگی اش جلو رویمان بودو آرزوهای مان بی تاب برآورده شدن.


ادامه مطلب ...
نظرات ()



سفر نامه ی کوه
نویسنده: مریم ذوالفقاری - یکشنبه ۱ خرداد ،۱۳٩٠
سفر نامه ی کوه

خسته که باشی اولین حسی که به روحت چنگ می زند،لختی و بی تحرکی است.این که بنشینی گوشه ای و به دالان هزار توی گذشته بی هدف سرک بکشی گم شوی بی خود شوی مات شوی و سر آخر با نگاهی به دور و برت بگویی امروز هم گذشت! بعد بر خیزی و کوله باری را که به قدر یک روز دلتنگی دیگر سنگین تر شده به دوش بگیری و بی هدف بروی می روی تا روزی در چروک های صورت پیرزنی فالگیر،سبزی فروش یا حتا بانویی فرهیخته آینده خود را پیدا کنی و به فاصله گم شده در این میان فکر کنی که چگونه گذشت پس؟!

اگر یک روز شانس این تصویرگری را داشته باشی همان دم برمی خیزی و می گردی دنبال جایی که تو را در آغوش امنیت خود از زندگی سرشار سازد.


ادامه مطلب ...
نظرات ()