این برف کی آمده
نوشته ی محمود حسینی زاد
نشر چشمه
همان یک و نیم سطر شروع اولین داستان را که بخوانی دستت می آید برجستگی های موضوع ،سفر است و غروب وصبح و حسین و اسب.
ادامه مطلب ...
چند سطر بر گرفته از کتاب :صفحه ی 21
کف دستهام عرق کرده بود و انار لهیده میان انگشت
هام سر می خورد.یکدفعه به خودم آمدم ،گفتم :(ببخشید ،باید چای ببرم شما هم می
خورید؟) بلند شد . قد کشید و بی لهجه و با محبت گفت :قربان شما.سرم را پایین
انداختم،یک قدم عقب رفتم ،انار میان انگشت هام لغزید،ترکید و آبش پاشید به صورت
خسرو خان وافتاد روی صندلی و ریسه رفت و قطره های سرخ بالای لبش را لیسید.
با همان خنده ها ،با همان مفهوم تازه آشنای شادی
و بی قیدی ،به دلم نشست.شاید دو تا چشم قرضی بود برای تماشای زندگی .شاید دو تا
پای سرما نخورده برای راه افتادن سمت زندگی.یا شاید اصلا خود خود زندگی.
اولین داستان مجموعه با مرگ آغاز می شود،مرگ مادر و تنها
ماندن دختری نوجوان با پدری که گل به گیس هاش می مالد و از او می خواهد خود را
بیندازد روی قبروبوی ترس و نگرانی را در
دل خواننده می پراکند.داستان به شیوه ی اول شخص روایت می شود و راوی که با مرگ و
نیستی داستان خود را می آغازذ همچنان با شرح شوربختی هایش پیش می رود.زمان در داستان مرتب شکسته می شود بی
آن که خواننده را گمراه کند ،متن پویاست و بیان رنج های راوی به ورطه ی زنجموره
نمی افتد.
داستان شرح زندگی دختری است که حاشیه نشین کویر است با پدری
خرافاتی و متعصب .نویسنده با حوصله و تامل از مراحل مختلف جدال دختر با سرنوشت
پرده بر می دارد و ریز ریز تلاش برخاسته از بن مایه های وجودی او را به بار می
نشاند. چند باری در میانه ی خواندن ،یاد داستان بابا لنگ دراز افتادم فکر کردم این
داستان شاید به نوعی تاثیر گرفته از اوست
البته در شکل ایرانی شده اش، ولی نویسنده با زیرکی پایان تلخی برای خسرو خان که می
شد تصور کرد بابا لنگ دراز راوی ماست رقم می زند تا بیشتر حواس مان برود سمت قدرت
جهل ،تعصب کور و دیوانه های خطرناکی که به صرف بستگی خانوادگی به صورت کاملا
قانونی با ما زندگی می کنند و گاه می توانند علاوه بر قتل کسانی که دوست شان داریم
،قاتل حقوق انسانی ما نیز باشند!
باز هم برگرفته از متن:
آقا
جان که در انبار را بست و قفل کرد،گریه ام گرفت .به در و دیوار کوبیدم و فریاد
زدم.حالا صداشان را هم به زحمت می شد شنید .دست از تقلا کشیدم و هق هق گریه ام را
خوردم تا شاید صدای خسرو خان را بشنوم.شاید هنوز امیدوار بودم که با سحر صداش
آقاجان را آرام کند.یک روزنه ی ناچیز نور ،مثل زخم شمشیر ،از درز در می آمد داخل و
گرد و خاک هوا را روشن می کرد.نور نبود،کمبود تاریکی بود میان آن سیاهی مطلق.حرف و
کلامی میانشان رد و بدل نشد.یک سلام کوتاه بود و یک فریاد کوتاه.به همین سادگی
یادداشتی بر تئاتر مشروطه بانو
نویسنده و کارگردان حسین کیانی
مشروطه بانو همان طور که کارگردانش در صفحه ی انتهایی معرفی
نامه ی مربوط به آن گفته است برداشتی است آزاد از داستان ملاقات بانوی سالخورده
اثر فردریک دورنمات که البته به شکلی کاملا ایرانی و در لباس وقایع دوره ی مشروطه
روایت می شود.این تئاتر همان گونه که خود نویسنده گفته وبه شهادت من که آن را دیده
ام محدود به ایده ی دراماتیک پیرنگ قصه است و اثر در حوزه ی فکر و اندیشه و مفهوم درونمایه کاملا ایرانی باقی مانده است
. در باره ی ظاهر نمایش باید بگویم از دکور صحنه ای آبرومند ،گروه موسیقی عالی و طراحی لباسی خوب برخوردار است و حسین
کیانی توانسته است از تمامی بازیگران پر تعداد این نمایش بازیهای خوبی بگیرد.اما
آنچه بیش و پیش از همه کار او را ماندگار و درخشان می سازد نزدیک شدن به جان مایه
ی ادبیات و روایت انسان است.انسانی برآمده
از حقیقت ذات و وجود خویش.
پیر ولی صاحب دستور با بازی درخشان بهزاد فراهانی ،معتمد
شهر و کسی است که در کارگاهی پنهان شده در خانه ی بزرگش ،اسلحه می سازد و به دست
مشروطه خواهان می رساند و به راستی دغدغه ی آزادی وطن را در سر می پروراند اما ناگهان
زنی به نام به بانو {رویا نونهالی}به خونخواهی شوهرش که بیست و هفت سال پیش در
شورش های محلی به دستور پیر ولی کشته شده است از راه می رسد .زن که با کمک های
انسان دوستانه ی خود در بین اهالی
شهراعتباری کسب کرده است ،به کمتر از قصاص پیر ولی رضایت نمی دهد.در کشمکش جذاب
این روایت که بر خلاف بیشتر داستان هامبارزه ی بین قوی و ضعیف یا حق و باطل نیست
بلکه محکمه ی قضاوتی است که در آن پایان مردی که روزگاری مرتکب گناهی شده و صد
البته توبه کرده و سعی در جبران خطای رفته دارد ،سنگ محکی می شود برای سنجیدن عیار
وجودی آدم های داستان.پیرامون این قصه خرده روایت های فراوانی به زیبایی گنجانده
شده اند که بر قوت متن می افزایند و گفته ها و جملات نغزی که همچون نگینی تراش
خورده در سراسر این داستان پرمایه جلوه
فروشی می کنند!
یکی از شخصیت هایی که نمی توانی به آسانی فراموش کنی پیک
مراد است پسری لال که وظیفه دارد پیغام ها را برساند و گاهی پیک موضوعات مهم مبارزاتی نیز می شود،این تضاد وجودی او با
وظیفه اش راوی خیلی چیزها می تواند باشد.بی شک حسین کیانی با زبان و گوهر هنر
آشناست زیرا از دیدن تئاترش که بر می گردی،داستان تازه شروع شده است در ذهن تو
بالغ می شود و آدم های داستان او با نقاب ها و صورتک های عاریتی دور و برت پرسه می زنند.
یادداشت من در مورد کتاب به چشم های هم خیره شده بودیم
نوشته ی احمد آرام
در هفته نامه ی نسیم جنوب
http://nasimjonoub.com/articles/article.asp?id=13771
نوشته ی آیدا مرادی آهنی
کتاب از مجموعه ی چند داستان کوتاه تشکیل شده است که هریک در جای خود قابل تامل و خواندنی هستند.نویسنده در این مجموعه روایتگر زندگی است او این کار را با صداقت و راحتی به انجام رسانده و به همین خاطر نیز داستان هایش به دل می نشینند داستان های او به شکل های گوناگون روایت می شوند اما از آن جا که خون زندگی در رگ هایشان جریان دارد باورپذیر به نظر ...می رسند .او در این داستان ها به آرامی نقاب از چهره ی شخصیت هایش بر می گیرد و آن ها را با چهره ی درونی شان به ما می نمایاندو تصویری که از زن در داستان هایش ترسیم می کند، به زن امروزی نزدیک است ،زنی که بر حقوق انسانی خود پای می فشاردو سهم خود را از زندگی و عشق معامله نمی کند .داستان های مرادی آهنی نقل زندگی پر دردسری است که بوی خواب می دهد،خوابی ناخوش که امید به تعبیری بهتر را نوید می دهد .به اولین داستانش یک بشقاب گل تلنگری می زنم.